حکایت شیخ و مریدان و همشهری جوان

روایت شده است که شیخ ما ، و مولای ما _ارواحه له الفداء_ روزی در جمع مریدان همی بنشسته بود ، مردی در میان مریدان بودی که او را رشید حاجی گفتندی و صاحب طبع بود و از اعوان روزگار !
روزی شیخ را در حالت تفکر یافتند ، رشید حاجی از وی علت را پرسید،شیخنا فرمودند:
و از عجایب روزگار مستقبل ، نشریه ای است من باب شباب !
رشید حاجی انگشت در دهان کرده و پرسیدی:
این نشریه دیگر چیست ؟ که شبانش خوانند ؟
شیخ فرمودی: و آن نشریه ای است که رویداد دارد ، استادان نمک ریزی که به خودشان هم رحم نمیکنند ، احسانهایش دیگر از حد شمارش خارج شده اند و قدرت را قبضه کردندی ،این نشریه گزارش دارد و آن هم گزارش های ویژه !!!!
رشید حاجی مانند احمقان و نادانان اینبار چیزی نفهمید ، اما یکی دیگر از مریدان از وی پرسیدی :
شیخ گزارش دیگر چیست ؟
و او پاسخ دادی:
گزارش چیزی در مایه های کتیبه ای است که حاوی مطالبی است جذاب ، که بیشتر من باب برنایان است و مصائباشان!
آن یکی در حالت تمسخر از استاد پرسیدی :استاد مگر برنایان هم مصائبی دارند ؟
شیخ با یک نگاه اندر سفیه فرمودی:
در آن زمانه ، نسل اول و دوم و سوم و چهارم و قذ علی هذا ..... خواهند بودی ، که هیچ کدام همدیگر را قبول نداشتندی ، و چوب در لانه ی یکدیگر کردندی ، سعید بی نیاز نامی که همانند نامش از تمجید و دعای من بی نیاز است جنگی به راه خواهد انداخت که باعث خنده ی عده ای قلیل میشود .
از عجایب آن نشریه این است که هر هفته یک مهمان دارد ، و یادداشت هم دارد ،که هر که آن یادداشتها را نخواند و بمیرد کانه مثل این است که ناکام از دنیا رفته است .
در آن زمانه چون چاپارهایشان همگی تنپرور هستند ، به هیچ کدام از بلاد دیگر سر وقت نشریه ای نخواهد رسید ، و آن نشریه ی ذکر شده سایتی ندارد ، و وبلاگ هواداران دارد ، که عده ای نشسته اند و دور هم خوش میگذرانند و آن وبلاگ عجب جای نکویی است ،ابوالفضل نامی اداره اش میکند ، که
سلام و رحمت خاصه ی من شامل حالش بادا!
یکی دیگر از مریدان من باب قیمت آن نشریه ی کذایی پرسید ، شیخ فرمودی:
و چون آن نشریه ، نشریه ای است منتسب به داروغه ی شهر ، پس قیمتش قلیل بودی ، و 300 تومان در آن دوره پولی به حساب نیامدی ، و همه ی برنایان از ابوی محترم آن 300 تومان را تلکه کرده و مجله را خریدندی !
و از عجایب آن نشریه طرح روی جلدش است ، که دوست محمدی نامی همه را به حیرت فرو میبرد آن هم چه حیرتی !
شیخ اینها را که گفت آهی از ته دل کشید !
شاگردان علت این آه را پرسیدند ، شیخنا فرمودند :
در آن روزگار کار به جایی خواهد رسید که اگر آب بخوری از تو پرسندکه آب را با دست چپ نوشیدی یا دست راست ؟ هر جوابی دهد بر سرت میکوبند ، و به همین علت این نشریه را لای باقالی ها میفرستند .
نقل است چون سخنان شیخ بدینجا رسید ، جمله مریدان بدین سخن ها جامه ها بدریدند و نعره ها بزدند و از هوش برفتند.
